دل شدگان
عقل می داند آنچه زدل پنهان است اما ... عقل می پیماید راه جدایی از عشق دستهای عقل سرخ است به خون دل از جهنم تا عشق راهی نیست عقل می پیماید این فاصله را بی کم کاست از عشق تا بهشت فاصله بسیار است سهل است برای دل پیمودن این فاصله ها خونی که به دست عقل آغشته در این قصه در رگ من جاریست در رگ هر عاشق شوریده سر جاریست ............................................................................................... بچه ها به نظر شما بهترین معشوق کیه؟ جدیدترین عکس خودم...خوب خیلی وقت بود عکسی نداشتم بزارم.... با همکاری بچه های کلاس قراره یه پست جنجالی و البته پر حاشیه بزارم .......بزودی تقویم دانشگاهی من امروز ۱۴ مهر سالگرد تولد ...خودمه... نمیدونم از سال گذشته تا حالا چقدر تغییر کردم اما هر چی بوده فکر می کنم مثل همیشه بزرگتر شدم بیشتر از همیشه میفهمم .... امروز یه دعای مخصوص واسه مادرم میکنم و به اون تبریک میگم ...چرا که همه زندگیم رو مدیون مادرم میدونم. راستی اینم بگم تو شناسنامه ۲ روز دیرتر تاریخ زده یعنی ۱۶ مهر اما درستش ۱۴ هفته ی پیش یه گردنبند سفالی دیدم....تو کاشان آخه رفته بودم تفریح یه نکته جالب هم در مورد خودم بگم که من علاقه شدیدی به متولدین ...مهر و مرداد دارم ... دلیلش رو هم نمی دونم اما دیگه دیگه.... امیدوارم همیشه موفق باشید و شاد مهر سمبل: ترازو شعار: من تعادل را برقرار ميكنم. ستاره حاكم: ونوس عنصر وجود: هوا شخصيت: كاردينال فلز وجود: مس درخشان سنگ خوش يمن: الماس و اوپال در روز 14 ژوئن سال 1928 ميلادي ارنستو رافائل دولا سرنا مشهور به چه گوارا در شهر روزاريو آرژانتين متولد شد. او سنين نوجواني را در شهر كوردوبا سپري كرد سپس در دانشگاه بوينس آيرس در رشته پزشكي فارغ التحصيل شد. ارنستو چه گوارا در سال 1955 ميلادي در شهر مكزيكو با فيدل كاسترو ملاقات كرد. پس از سقوط رژيم ديكتاتوري باتيستا و قبل از ورود پيروزمندانه كاسترو ، چه گوارا و يارانشان به شهر هاوانا ، باتيستا فرار كرد و به جمهوري سن دومينگو پناهنده شد. در ابتداي انقلاب كوبا چه گوارا يكي از مقامات اصلي دولت كوبا بود : سفير ويژه، رئيس بانك مركزي ، وزير صنايع. اما چه گوارا مردي نبود كه علاقه اي به پشت ميزنشيني و فرمان دادن داشته باشد. در سال 1965 ميلادي ، چه گوارا با تعدادي داوطلب كوبايي براي اشاعه انقلاب ، كوبا را ترك كرد. به اين ترتيب ، در روز 14 ژوئن سال 1928 ميلادي ارنستو رافائل گوارا دولا سرنا مشهور به چه گوارا در شهر روزاريو آرژانتين متولد شد. ارنستو علي رغم داشتن يك خانواده و زندگي مرفه با مشاهده فقر و فلاكت منطقه آمريكاي لاتين به داشتن يك زندگي راحت و مرفه پشت كرد و زندگي خود را وقف تلاش براي تغيير زندگي مردمي كه دربند ديكتاتوري بودند ، كرد. مردم او را فقط با نام «چه » يا « ال چه » مي ناميدند. چه گوارا مردي بود تشنه عدالت ، تاريخ زندگي او و جانفشاني هايش در راه مردم محروم نام او را در تاريخ جهان به نيكي جاودان كرد. دوستای عزیزم دکتر چگوارا نمونه حرف امام حسین بود ایشون آزاده بود....به نظر من الگو قرار دادن این انسان های بزرگ ما رو بزرگ میکنه ...دوستون دارم. امروز ۶ مهر دومین روز سال تحصیلی من..... دوستای خوبم شاکی شدن که چرا اینقدر دیر به دیر پست جدید میزارم!!!!! خوب خودتون که اوضاع کلاس ها رو می دونید اصلا فرصت نمی شه کاری کرد خواستم شعر جدید بزارم اما دیدم غمگینه همتون دوباره ناراحت می شید خوب نمی زارم اما یه عکس قشنگ نمایش می دم چقدر این مرد و میشناسید؟؟؟؟؟؟؟؟ امروز ۲۱ شهریور ۸۸ من تو شهرمونم و با اینکه بعضی از بچه های کلاس الآن سر کلاس نشستن و مطمئنم بار علمی زیادی نداره تصمیم گرفتم تا بعد از عید فطر کلید سر کلاس رفتن و نزنم. البته من تنها نیستم...چندی از دوستای خوبم مثل محمد جون با من همراه هستن...... راستی دوستای عزیزم زیاد عجله نکنید سلام به همه نمیدونم چه طور باید شروع کنم یعنی ادامه بدم...اصلا ادامه بدم؟؟ مدت تابستون واقعا گرفتار بودم حتی وقت نمی کردم وبلاگ و چک کنم...فقط گاها به محمدرضا اربابی " یه زنگی می زدم یا اون زنگ می زد. از همه بی خبر مرداد ماه بود که دنبال کار مهمون گرفتنم برا دانشگاه همدان اومدم تهران ...یکی دوتا از بچه ها رو دیدم...خوشحال شدم. اما باید زودی بر می گشتم...متاسفانه دانشگاه همدان قبول نکردن گفتن فرصت فقط تا۱۰ مرداد بوده...به هر حال اگه این ترم و مهمون می گرفتم شاید اوضاع خیلی تغییر می کرد. مهم نیست بچه ها شما تابستونتون رو چطور سپری کردید؟ تفریح من از تابستون فقط ورزش بود البته نمیگم چه رشته ای چون ممکنه سرگیجه بگیرید !!! سعی می کنم رفتنم اینقدر طول نکشه...بازم مینویسم دوستون دارم حرف خاصی ندارم که بنویسم
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود - چه خیالی - چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
دزسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.
استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.
در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره10دم دانشکده پشتک می زد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.
اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،
آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره20،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.
من به یک نمره ناقابل10خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!
و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.
![]()
![]()
شنبه : همون لحظه ای که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم هر جا که می رفتم اونو می دیدم یک بار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد گفت : ببخشید
من که می دونم منظورش چی بود تازه ساعت 9:30 هم که داشتم بورد را می خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد آره دقیقا می دونم منظورش چیه اون می خواد زن من بشه
بچه ها می گفتن اسمش مریمه
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم
یک شنبه : امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم موقع تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن و می خندیدن تازه به من گفت آقا میشه شیشه پنجرتون رو ببندین من که می دونم منظورش چی بود اسمش رو می دونستم اسمش نرگسه
مث روز معلوم بود که با این خندیدن می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش راستیتش منم از اون بدم نمی آد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم
دوشنبه : امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست من که می دونم منظورش چی بود حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه راستیتش منم از مینا بدم نمیآد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم
سه شنبه : امروز اصلا روز خوبی نبود نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا فقط یکی از من پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست ؟
من که می دونم منظورش چیه ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی رنگ بود حتما استقلالیه وقتی که جریان رو به دوستم گفتم به من گفت : ای بابا ! بدبخت منظوری نداشته ولی من می دونم رفیقم به ارتباطات بالای من با دخترا حسودیش می شه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هر جور شده با این یکی هم ازدواج می کنم
چهار شنبه : امروز وقتی که داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند یکی از دخترای اردو از من پرسید : ببخشید آقا دانشکده پرستاری کجاست ؟ من که می دونستم منظورش چیه اما تو کاردرستی خودم موندم که چه طور این دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده حیف اسمش رو نفهمیدم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم طفلکی گناه داره از عشق من پیر می شه
پنج شنبه : یکی از دوستهای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد من که می دونستم از این نوشابه خریدن منظورش چیه می خواد که من بی خیال مینا بشم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم
جمعه : امروز ضبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رومی دیدم عجب شکوهی و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم و.... مادرم یک هو از خواب بیدارم کرد و گفت برم چند تا نون بگیرم وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانمی از من پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه ؟ من که می دونم منظورش چی بود اما عمرا باهاش ازدواج کنم
راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد خیلی خوشم نمیاد
شنبه : امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اودم که راه بیفتم مادرم گفت : نمی خواد دانشگاه بری امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بیمارستان بگیر
راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم می گن من مشکل روانی دارم
برگرفته از بولتن جشنواره دانشجویی اصفهان
![]()
![]()
![]()
...روی گردنبندا تصویر ماه های رومی بود...خوب میدونید تصویر رومی از ستاره های مهر ترازو که نشان عدالته....امیدوارم اونقدر عادل باشم...اونو خریدم ...به نظرم خیلی قشنگه!!!!!![]()

![]()
![]()
در سال 1951 ميلادي ، ارنستو پس از اخذ مدرك پزشكي دست به سفري در كشورهاي آمريكاي لاتين زد كه چندين ماه به طول انجاميد و در اين سفر با فقر و فلاكتي كه در منطقه حكم فرما بود ، آشنا شد.
كاسترو در آن هنگام جنبش 26 ژوييه يا M26 با اشاره به نام خوزه مارتي را تدارك مي ديد.
ارنستو جزو 82 مردي بود كه در سال 1956 ميلادي با فيدل كاسترو به كوبا رفتند و فقط 12 نفر آنها موفق به بازگشت شدند.
از آن پس آنها جنگ چريكي عليه رژيم ديكتاتوري فولخنسيو باتيستا مترسك دست نشانده آمريكا در كوبا را آغاز كردند.
در اين نبرد نابرابر از نظر تعداد و تجهيزات سرانجام اين مورچه بود كه در مقابل فيل پيروز شد.
او ابتدا به كنگو رفت و در آنجا با لوران دزيره كابيلا آشنا شد اما كابيلا چندان اعتماد او را جلب نكرد. چه گوارا سپس به بوليوي رفت و عليه ديكتاتوري وقت بوليوي دست به يك جنگ چريكي زد. اما در اثر يك توطئه سازمان سيا در سال 1967 ميلادي توسط نيروهاي ارتش بوليوي اسير شد و به دستور سازمان سيا پس از تحمل شكنجه هاي فراوان كه حتي گفته مي شود دست چپ او را قطع كردند (زيرا عكس هايي كه از جسد او تهيه شده از زاويه اي گرفته شده اند كه دست چپ او غيرقابل مشاهده است) در روز 9 اكتبر سال 1967 ميلادي به قتل رسيد. 
![]()

![]()

| Design By : Night Skin |


