تبليغاتX
دل شدگان


دل شدگان

                                             بسمه تعالی

 خبر ترک پست نمایندگی از جانب علی عزیز و شروع کامنت های خداحافظی در وبلاگ مرا در این شب امتحانی بر آن داشت تا دست از اطلس بشویم و چند کلامی را بنگارم.

علی عزیز رفتی به سلامت

از اول گفتم که به این پست ها و میز ها دل نبند این نیز بگذرد آن نیز بیاید و برود .........

گله دارم از تنظیم بزنامه امتحاناتت اما یاد بالا و پایین رفتن هایت از پله ها  به سان وایمکس ایرانسل که این روزها خیلی در تلوزیون  تبلیغش را میکنند در طول  ترم که میوفتم گله  ام را میفروشم و شاخه گلی میخرم تا با هدیه کردن آن به تو از طرف ورودی های بهمن87 ذره ای از خستگی یک ساله ات را از تنت بیرون کنم

باشد که شاد باشی و مشروط نشوی ...خیرکم  عند الله

                     به قلم  مهدی سلیمانی

نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 4:11 توسط مهدی| |

سلام به همه

ایامه امتحانه و خبری از پست جدید نیست.......تا بعد....movafagh bashin


شب امتحان = کاش امشب صبح نشه

دانشجوي معترض = پسر شجاع
تربيت بدني 1 = راکي 1
تربيت بدني 2 = راکي 2
خاطرات استاد ها = اعترافات يک ذهن خطرناک
تصحيح ورقه امتحان = انتقام
نمره گرفتن از استاد ها = دوئل مرگ
شاگرد اول = مرد 6 ميليون دلاري
مدير گروه = مردي که مي خندد
استادان = اين گروه خشن

ئيس آموزش = مردي که زياد مي دانست
بچه هاي تربيت بدني = دختري با کفش هاي کتاني
کنکور = پل رودخانه ي کوآي
دوران دانشجويي = سال هاي دور از خانه
خوابگاه دانشجويي = آپارتمان شماره 13
امتحان رياضي = کشتار نيوجرسي

امتحان ميان ترم = شُک
امتحان پايان ترم = بر باد رفته
شب امتحان = از گرگ و ميش تا سحر
ليست نمرات دانشجويي = ديدني ها
پاسخ مسئولين = شايد وقتي ديگر
ازدواج دانش جويي = کلاه قرمزي و سروناز
محوطه چمن دانشگاه = حريم مهرورزي
دانشجوي فارغ التحصيل = ديوانه اي از قفس پريد


نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 18:13 توسط مهدی| |

سلام به همه دوستای عزیزم...هدف از نوشتن این پست فقط اینه که کمی شاد باشید

معرفی رشته ها

رشته تغذيه : رشته اي که اشتباهاً جزو رشته هاي دانشگاهي اومده.آينده شغلي بسيار تيره و تيريکي دارند.در بهترين حالت و در صورتي که شهرداري به فارغ التحصيلان اين رشته مجوز بدهد ميتوانند اقدام به باز کردن ساندويچ فروشي کنند!ضمناً دانشجويان فوق ليسانس هم ميتونند Fast Food  بزنند.از بزرگترين دستاورد هاي علمي اين رشته در سالهاي اخير کشف فرمول سس هزار جزيره بوده است!از جمله دروس اين رشته:هات داگ-? هات داگ? - سوسيس کاربردي- انسان و کالباس و…. ميباشد!از بزرگان اين علم هم ميتوان به اکبر کثيف (ساندويچ فروشي اکبر کثافت) اشاره کرد.در ضمن بهترین گرایش این رشته لوله کردن ساندویچه که بازار کار بهتری داره....

مهندسي راه و ساختمان : عمله سابق- ديگه فقط مونده بود کارگر ساختماني رو دانشگاه ها بدند بيرون که خوشبختانه اين امر هم با تلاش متخصصان و دانشمندان ايراني محقق شد و ما از اين به بعد کارگر هم از دانشگاه مياريم! روزي رو تصور کنيد که از صبح وانت هاي شهرداري جولوي دانشکده فني توقف ميکنند و بچه هاي راه و ساختمان رو ميبرند سر ساختمان!در اين رشته معيار بهترين دانشجو براي دانشجوياني است که بيشتر از همه بتوانند آجر را به بالا بندازند.دروس اين رشته عبارتند از:بيل مقدماتي ? بيلچه- روش هاي چيدن تيرآهن-فرمولاسيون درست کردن سيمان و…….
رشته ادبيات : گيج ترين و گلابي ترين دانشجوهاي ايران در اين رشته تحصيل ميکنند(توصيه ميکنم اگر يه وقت دلتون گرفت واسه بازکردنش بريد دانشکده ادبيات!)از جمله بزرگترين دانشمندان اين رشته حافظ و سعدي و عارف قزويني و ايرج ميرزا! بوده اند که حتي تحصيلات دبيرستاني هم ندارند(علمي که بزرگانش سواد درست حسابي ندارند ديگه معلومه چي ميشه….!)از ابهامات بزرگ اين رشته اين نکته ميباشد که انوري بالاخره شاعر قرن پنجم است يا نهم ! فارغ التحصيلان اين رشته ميتوانند به عنوان مصطفي رحماندوست مشغول به کار شوند! از دروس اين رشته: زندگي نامه و آثار حافظ-زندگي نامه و آثار سعدي-زندگي نامه و آثارنظامي-زندگي و آثار فرخي سيستاني و يزدي و شمالي و بلوچي و…..!

رشته مهندسي صنايع : رشته اي که فقط اسمش مهندسي صنايع مي باشد وگرنه دانشجويان اين رشته مهندسي صنايع دستي هم بلد نيستند چه برسه….تا به امروز شخص قابل ذکري در اين رشته مشغول به تحصيل نبوده و شايد معروف ترين دانشمند اين رشته امير حجواني باشد که با رتبه ??????????? مشغول تحصيل در رشته مهندسي صنايع مي باشد!

رشته مهندسي کامپيوتر : خدا پدر مادر مخترع کامپيوتر رو بيامرزه که اگه اون نبود الان تعداد دانشجوهاي اين مملکت به نصف تقليل پيدا ميکرد.اين روزا ديگه عادي ترين جمله اي که از يک دانشجو شنيده ميشود اين است: کام ميخونم! نکته جالب در مورد اين رشته تفکيک آن به دو گرايش نرم افزار و سخت افزار ميباشد که دانشجوياني که تبحر خاصي در زمينه Fifa2006 و Max.p و …. دارند وارد گرايش نرم افزار و کساني که ميتوانند با انگشست شصت پايشان دکمه Power کامپيوتر را بزنند وارد گرايش سخت افزار ميکنند.فارغ التحصيلان اين رشته حوالي خيابان جمهوري مشغول فروختن CD ميباشند!از دروس اين رشته:بيل گيتس شناسي ? ? سي دي مقدماتي-تفاوت Monitor و TV و….

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 8:53 توسط مهدی| |

 

روز تولد من ....همزمان با وقایع زیر بوده....!!!!

 پنج شنبه ۱۴ مهر 1367 - ۲۵صفر - 6 October

جنگ چهارم اعراب و رژیم صهیونیستی

تولید نخستین فیلم ناطق

تولد ریچارد ددکایند
ریاضیدان بر جسته آمریکایی

تولد آلبرت جرمیاه بوریج  سیاستمدار و نویسنده آمریکایی .

تولد کارول شیمانووسکی
آهنگساز بر جسته اوکراینی

تولد لو کوربوزیه 
معمار مشهور سویس .


نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 10:29 توسط مهدی| |

1- غذا رو به صورتت بمال خیلی خوشمزه میشه

2-دنبال جاهای تنگ تاریک بگرد تا دست مامان  بهت نرسه

3-دستمال توالت چند متره؟؟؟؟؟؟؟؟

4-دستشویی که میری در رو قفل کن جیغ بکش

5-اتوی داغو همیشه روی لباسها بذار

6-مامان از نقاشیهای روی دیوارت خوشش میاد

7-وقتی مامان داره بند کفشتو میبنده انقدر لگد بزن تا دیگه کفش بند دار نخره!!!

8-شبها موقع خواب مامانتو مجبور کن همه ی اتاقو دنبال لولو بگرده

9-مامانت که رفت بیرون زودی جیغ بکش بگو     لولو   لولو    لولو

10-تلفن که زنگ میزنه زود بردار بگو اشتباه گرفتین!!!!

 کوچولو یه نگاه به سنت بنداز  مخاطب این پست بچه های زیر 5 سال بودن.........!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:30 توسط مهدی| |

 

عقل می داند آنچه زدل پنهان است 

اما ...

عقل می پیماید راه جدایی از عشق

دستهای عقل سرخ است به خون دل

از جهنم تا عشق راهی نیست

عقل می پیماید این فاصله را بی کم کاست

از عشق تا بهشت فاصله بسیار است

سهل است برای دل پیمودن این فاصله ها

خونی که به دست عقل آغشته در این قصه

در رگ من جاریست

در رگ هر عاشق شوریده سر جاریست

...............................................................................................

بچه ها به نظر شما بهترین معشوق کیه؟

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:4 توسط مهدی| |

اهل دانشگاهم !
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود - چه خیالی - چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
دزسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.

استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.

در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره10دم دانشکده پشتک می زد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.

اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،

آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره20،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.

من به یک نمره ناقابل10خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!

و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:6 توسط مهدی| |

جدیدترین عکس خودم...خوب خیلی وقت بود عکسی نداشتم بزارم....

با همکاری بچه های کلاس قراره یه پست جنجالی و البته پر حاشیه بزارم .......بزودی

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 9:59 توسط مهدی| |

سلام دوستای عزیزم...گفتم یه پست جدید بزارم یکم روحیتون عوض شه....تا آخرش بخونید...باحاله..واسه بولتن جشنواره دانشجوییه....

 

تقویم دانشگاهی من
شنبه : همون لحظه ای که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم هر جا که می رفتم اونو می دیدم یک بار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد گفت : ببخشید
من که می دونم منظورش چی بود تازه ساعت 9:30 هم که داشتم بورد را می خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد آره دقیقا می دونم منظورش چیه اون می خواد زن من بشه
بچه ها می گفتن اسمش مریمه
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم
یک شنبه : امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم موقع تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن و می خندیدن تازه به من گفت آقا میشه شیشه پنجرتون رو ببندین من که می دونم منظورش چی بود اسمش رو می دونستم اسمش نرگسه
مث روز معلوم بود که با این خندیدن می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش راستیتش منم از اون بدم نمی آد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم
دوشنبه : امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست من که می دونم منظورش چی بود حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه راستیتش منم از مینا بدم نمیآد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کنم
سه شنبه : امروز اصلا روز خوبی نبود نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا فقط یکی از من پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست ؟
من که می دونم منظورش چیه ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی رنگ بود حتما استقلالیه وقتی که جریان رو به دوستم گفتم به من گفت : ای بابا !‌ بدبخت منظوری نداشته ولی من می دونم رفیقم به ارتباطات بالای من با دخترا حسودیش می شه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هر جور شده با این یکی هم ازدواج می کنم
چهار شنبه : امروز وقتی که داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند یکی از دخترای اردو از من پرسید : ببخشید آقا دانشکده پرستاری کجاست ؟ من که می دونستم منظورش چیه اما تو کاردرستی خودم موندم که چه طور این دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده حیف اسمش رو نفهمیدم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم طفلکی گناه داره از عشق من پیر می شه
پنج شنبه : یکی از دوستهای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد من که می دونستم از این نوشابه خریدن منظورش چیه می خواد که من بی خیال مینا بشم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم
جمعه : امروز ضبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رومی دیدم عجب شکوهی و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم و.... مادرم یک هو از خواب بیدارم کرد و گفت برم چند تا نون بگیرم وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانمی از من پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه ؟ من که می دونم منظورش چی بود اما عمرا باهاش ازدواج کنم
راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد خیلی خوشم نمیاد
شنبه : امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اودم که راه بیفتم مادرم گفت : نمی خواد دانشگاه بری امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بیمارستان بگیر
راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم می گن من مشکل روانی دارم


برگرفته از بولتن جشنواره دانشجویی اصفهان

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:31 توسط مهدی| |

 

امروز ۱۴ مهر سالگرد تولد ...خودمه...

نمیدونم از سال گذشته تا حالا چقدر تغییر کردم اما هر چی بوده فکر می کنم مثل همیشه بزرگتر شدم بیشتر از همیشه میفهمم ....

امروز یه دعای مخصوص واسه مادرم میکنم  و به اون تبریک میگم ...چرا که همه زندگیم رو مدیون مادرم میدونم.

راستی اینم بگم تو شناسنامه ۲ روز دیرتر تاریخ زده یعنی ۱۶ مهر اما درستش ۱۴

هفته ی پیش یه گردنبند سفالی دیدم....تو کاشان آخه رفته بودم تفریح...روی گردنبندا تصویر ماه های رومی بود...خوب میدونید تصویر رومی از ستاره های مهر ترازو که نشان عدالته....امیدوارم اونقدر عادل باشم...اونو خریدم ...به نظرم خیلی قشنگه!!!!!

یه نکته جالب هم در مورد خودم بگم که من علاقه شدیدی به متولدین ...مهر و مرداد دارم ... دلیلش رو هم نمی دونم اما  دیگه دیگه....

امیدوارم همیشه موفق باشید و شاد

مهر

سمبل: ترازو

شعار: من تعادل را برقرار ميكنم.

ستاره حاكم: ونوس

عنصر وجود: هوا

شخصيت: كاردينال

فلز وجود: مس درخشان

سنگ خوش يمن: الماس و اوپال

                   

                    

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:9 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin